ببار ای نم نم باران ...... زمین خشک را تر کن

امروز قرار بر آن بود که یکی از عکس های عتیقه ی شا یان را برای عکس هفته بگذارم ولی دلم همراهی نکرد ، ذهنم جای دیگری پرواز می کرد.در خاطرات  نزدیک کودکی ، در خاطرات دور و دراز پدر و مادر ، و به راستی که نسل من با خاطرات بزرگتر ها ، در رویاهای به خاک سپرده ی نسل سوخته بود که قد کشید. همیشه از آنچه که دیگر نبود شنیدیم و خود به چشم ندیدیم. برای ما گذشته بهتر از حال بود و دیروز بهتر از امروز. من و ما با خاطرات و رویاهای پدرها و مادرها بزرگ شدیم، هر چند که خود هیچ گاه به آن نرسیدند. برای ما گذشته هر چه که بود بوی زندگی می داد و پر از خو شی های دوران جوانی پدر و مادر بود. زیاد شنیده ایم که "یادش به خیر قدیم ها،...." و وقتی چشم می گشودیم به دنیای حال جز یاس و سرخوردگی نبود. ما خود می خواستیم در قدیم غوطه ور شویم.

 

"مامان جون امروز تو مدرسه چی یاد گرفتی؟"

"امروز سر صف یه چیز جالب یادمون دادن  ولی من نفهمیدم یعنی چی. می گفتند : توپ ، تانک ، ملسلسل دیگر اثر ندارد، صدان جز خود کشی راه دگر ندارد......خدایا تا انلقاب مهدی....." 

"مامان جون این چیزها  رو واسه شماها نساختن ، ببین بیرون بارون می یاد ، این رو گوش کن ببین چه قشنگه "  و مادر ضبط صوت را روشن می کند ، مردی با صدای خوش می خواند " بارون بارونه، زمینا تر می شه" 

"مامان این آقاهه همونه که لالایی می خونه؟  بابا گل نسا چه گلیه؟  مامان....بابا....."

 

بزرگتر که شدم مفهوم ترانه ها برایم جا می افتاد و من بیشتر شیفته ی این صدا می شدم ، صدای لالایی بچگی کم کم تبدیل می شد به آوازه خوان شبهای مهتابی خانه . پدر و مادر و تمام اعضای فامیل شیفته ی این مرد بودند و در مهمانی ها و در ماشین هنگام سفر صدای این مرد همسفرمان بود، در جنگل های سبز شمال، دریای آبی خزر، کوههای زیبای لاهیجان ، خاطره ساز هر آنچه شد که من از خردسالی به یاد دارم. روزی که برای یافتن یک  کاست ویگن گم شده خانه را زیر و رو   می کردم به آرشیو غنی از کاست های قدیمی بر خورد کردم که مجموعه ای بود با ارزش از همه ی خوانندگان قدیمی  و دیکتاتوری گوگوشی که من در خانه به راه انداختم از همان روز شروع شد. گوگوش برای من تنها یک خواننده نبود سمبلی بود از  قدیم ، عشقی بود در حال و امیدی به فرداها. هر آنچه که در جامعه حبس بود در گوگوش آزاد بود و هر آنچه در جامعه آزاد بود در گوگوش حبس بود . دیگر ویگن تنها صدا نبود ، رقیب برتری داشت...  هنوز به محض اینکه  بوی خاک  باران زده  به هوا بلند می شود  با خود زمزمه می کنم : "بارون بارونه ، زمین ها تر می شه..." 

 

 خوب یادم هست وقتی گفتند ویگن به افسانه ها پیوست ، باران شدیدی در تهران می بارید. حتما گل نسا بود که گریه می کرد . به حال ملتی می گریست که افسانه ها را فقط در روز مرگ بیرون می آورد ، رختی آبرومندانه تنش می کند و مجدد به خاک می سپارد. به خودم گفتم "حتما از این به بعد سالروز ویگن بارون می یاد.مگه می شه بارون نیاد ؟ " ولی 2 سال گذشت و ویگن از یاد خیلی ها رفت ، حتی آسمان هم گویا ویگن را از یاد برده بود. دیگر گل نسا گریه نمی کرد ،  امسال دیگر آسمان نبارید....ولی نه ....

 

ویگن در قلب من و خیلی ها همیشه زنده است ، مرد چهار شانه و خوش صدای کودکی های مادر ، آواز خوان  خاطره های پدر ، قسمت بزرگی از خاطره های خرد سالی من...

 

" دلم ای دل غافل نذار تنها بمونی                                      دیگه چشماتو وا کن ببین رفته جوونی

می خوام بیست ساله باشم      می خوام 30 ساله باشم        می خوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم"

 

"بابا این آقاهه چرا می خواد این همه بزرگ بشه؟ "

"بابا جون ، نمی خواد بزرگ بشه ، می خواد کوچک بشه"

"آخه 20 سال که خیلیه ، مگه آدما چقدر عمر می کنند؟"

 

 

بعضی آدمها مثل ویگن تا همیشه......

و من امروز خود 20 سال دارم !

 

ویگن عزیز ، یادت را همیشه گرامی می داریم.

  فرزانه

 

دیدگاه خود را در باره ی ویگن اینجا بنویسید . می خواهیم  برای همیشه از این هنرمند بزرگ تقدیر کنیم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ----------------------------------------------------------------

دیدگاه خود را در باره ی ویگن اینجا بنویسید . می خواهیم  برای همیشه از این هنرمند بزرگ تقدیر کنیم.

 

 

قسمتی از مکالمه گوگوش و ویگن را در بازگشت ویگن به کشور بشنوید ::

Listen

 

 

دیدگاه خود را در باره ی ویگن اینجا بنویسید . می خواهیم  برای همیشه از این هنرمند بزرگ تقدیر کنیم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ----------------------------------------------------------------

 

قسمتی از مکالمه گوگوش و ویگن را در بازگشت ویگن به کشور بشنوید ::

Listen

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ----------------------------------------------------------------

 

بخواب آرام.... 

 

 

 

خاطرات گرانبها ترین گنج هایی هستند که تا همیشه در لحظه بودن یا نبودن در صندوقچه قلب باقی می مانند.

امروز آمده ام تا در خیابان بی انتهای خاطراتم به زیر چتر ترانه قدم بزنم.

چشمانم را می بندم و دست در دست مردی می گذارم که سلطان جاز ایران نام دارد.

 

با او رفتم

 

به سالهای کودکیم ،به روزهای سپید و سیاه

روزهایی که مهتاب مونس عاشقان بود و گل سرخ حرمت عشق را یاد آور می شد.

آری ،این صدای ویگن است. صدایی پر ز سوگند.

طنینی پر اوج که با ترانه شادوماد و چرا نمی رقصی ، رنگ سبز شادی به زندگی می بخشید و به ساعت غم دل دیوانه را به نغمه های      با رانیش تسلی می داد.

نت به نت صدایش را در خاطراتم می شنوم و همراه با او سوار بر اسب ابلق به شب بی ستاره می رسم و به نوای لالاییش به خوابی سنگین می روم.

 

بی او باز آمدم

چشمانم را باز می کنم .

دیگر نمی شنوم ، نمی بینم، خاطراتم گم شده اند.

ویگن رفته است.به دنبالش هراسان دفتر خاطراتم را ورق می زنم.

اما دیگر صدایی نیست که آن را برایم بخواند .از پی اش می دوم اما نمی رسم.

باز می گردم، قلم به دست می گیرم و با چشمانی پر ز اشک بر برگ آخرین چنین می نویسم:

 

گل خزان ندیده                     بهار نو رسیده                     کنون که می روی زین گلزار

خدا تو را نگهدار

                                               

یادش گرامی _ روحش شاد

الناز

 

دیدگاه خود را در باره ی ویگن اینجا بنویسید . می خواهیم  برای همیشه از این هنرمند بزرگ تقدیر کنیم.

 

قسمتی از مکالمه گوگوش و ویگن را در بازگشت ویگن به کشور بشنوید ::

Listen

 

 

دیدگاه خود را در باره ی ویگن اینجا بنویسید . می خواهیم  برای همیشه از این هنرمند بزرگ تقدیر کنیم.