به بهانه سالگرد هجرت شاه ماهی هنر ایران از مرداب قدغن

 

 

نویسنده : الناز

 

30خرداد 1379 - ساعت 30/10 صبح

تلفن به صدا در آمد.

از روی كتابهای قطور كنكور با بدبختی رد شدم و لابه لای برگه های تست با زحمت گوشی تلفن را پیدا کردم. بعد از ده يازده زنگ بالاخره :

 

- الو. بفرمايين!

- (دوستی در آن سوی خط فرياد می زد)  گوگوش از ايران خارج شد!!!!!!

- چی ؟؟؟؟؟؟؟؟

-  ديشب  BBC اعلام كرد .

- نه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!

- گفت كه تور كنسرت گذاشته، كانادا و آمريكا.  قراره تو يه فيلم به كارگردانی مسعود كيميايي بازی كنه.

-  _________

 

نفهميدم  گوشی را قطع كردم يا نه. خودم را دوباره رساندم به اتاقم. چشمم كه به عكسهای گوگوش روی دیوار اتاقم افتاد صدای گريه ام رفت بالا. اصلا نمی توانستم و نمی خواستم خودم را كنترل كنم. نمی دانستم خوشحالم يا ناراحت. خوشحال از آزادی او یا غمگین از  جدايی.

 

روز جدايی آمد دگربار                     ای آشنايان خدانگهدار

به سوی سرنوشت خود روانم             چه خواهد شد سرانجامم ندانم

.

.

.

خداحافظ خداحافظ خدارا                      نخواهم برد من از خاطر شما را

 

روز بعد ديگر يادم رفته بود كه اصلا درس و كنكوری هم هست. 24 ساعت پای راديوهای متفرقه بودم تا شايد خودم اين خبر را بشنوم.  لحظه  به لحظه به کنکور نزدیکتر می شدم و برای آنکه بتوانم خودم را با شرایط وفق بدهم در ساعات مطالعه ام تمام مدت صدای پر طنینش را در گوشی های واکمن حبس می کردم تا که خانواده ایرادی به طرز درس خواندنم نگیرند و در ساعات تفریح صدایش را به اوج بلندا می رساندم.  نگران بودم. اما نگران او. دلهره من این بود که شاه ماهی هزار هزار ترانه چگونه می خواهد بعد از بیست سال سکوت ، بر صحنه حاضر شود؟ کدامین غزل شیشه ای کلید قفل سنگین سکوتش خواهد بود؟

 

بالاخره روز کنکور فرا رسید و  فارغ از غم کنکور وارد جلسه شدم.  نفهمیدم چگونه سوالات را پاسخ می دادم  تا زودتر تمام شود. در سکوت حاکم بر جلسه قلم به دست گرفتم و پشت برگه ی سوالات برایش چنین نوشتم:

 

تا به حال پرواز پرنده ای که بالهایش را قیچی کرده اند، ندیده ام!

تا به حال گل دادن شاخه ای خشکیده و شکسته را ندیده ام!

تا به حال صدای عبور آب از ترکهای کویر  را نشنیده ام!

تا به حال ...

آری هیچ ندیده ام، هیچ نشنیده ام و هیچ

اما حال خواهم دید، خواهم شنید.

خدای من نمی توانم باور کنم که پرنده کوچک زندانی در قلب من پرواز کرد.

اما من،

ای پرنده کوچک خوشبختی، من خواهم ماند، خواهم ماند و سکوت خواهم کرد

تا صدای پروازت را بشنوم که برایم بهترین ترانه است.

 

 

از آن ایام تا حال شش سال می گذرد و من هنوز و همچنان شنونده پرواز پر اوج شاه ماهی  هستم که روزگاری تصاویر و ترانه های خاک خورده اش صاحب لحظه لحظه زندگیم بود و امروز فریاد پرنفسش زندگیم را عطر آگین می سازد.

 

گلبانوی ترانه، صبورانه امید بر حضورت در خاک اسیر وطن را دارم ....

 

 نویسنده : الناز