شما را می ستایم برای آفریدن زیباییهایی که کمتر کسی در
دنیا قادر به خلق آن است.با تمام وجودم به شما عشق می ورزم
و خواستار سلامت ، سعادت و پیروزی شما در تمام مراحل زنگی
می باشم.عاشقانه می پرستمتان زیرا که در کودکی و در تمام
مراحل زندگی با شما بوده ام و از هنر و وجود گرم و پر
مهرتان لذت برده ام و از زمانی که خود را شناخته ام ،
آنچنان با شما زندگی کرده ام که احساس می کنم در شما غرق
شده ام.
زمانی که شما 9 ساله بودید ، من چهارده سال داشتم .
دوست خواهرم معلم شما بود . روزهاییکه قرار بود ایشان به
منزل ما بیایند من سر از پا نمی شناختم و ثانیه شماری می
کردم تا از شما خبری بگیرم.(روزهایی بود که شما با انداختن
کتی بر روی شنه تان و گذاشتن سبیل ترانه ی زیبای خانم
دلکش، چه دیدی ازمن... را در صحنه اجرا می کردید.
با
افتخاراتی که کسب می نمودید احساس غرور و شادمانی می کردم
.این احساس چنان در من قوی بود که درست مثل اینکه خود من
این افتخار را کسب می کردم. با ناراحتی هایتان
آنچنان غمگین و نگران می شدم که به درستی مثل این بود که
ناراحتیها برای خود من پیش آمده است( که البته اکنون نیز
چنینم)
برای دیدن برنامه هایتان پرپر می زدم . به علت مشغله
خانوادگی و مشکلات مادی(هفده ساله بودم که ازدواج کردم و
به سرعت صاحب سه فرزند شدم) نمی توانستم در کنسرتها و
برنامه هایی که شما حضور داشتید شرکت نمایم ولی مشتاقانه و
با تمام وجودم برنامه های تلویزیونی را پی می گرفتم تا
اطلاع یابم چه زمانی برنامه ای از شما پخش می شود ودر روز
موعود بچه ها را به منزل مادر بزرگشان می فرستادم تا با
فراغت بتوانم از برنامه ی شما لذت ببرم.
پس
از انقلاب شما را گم کردم ، از همه کس و همه جا جویایتان
شدم ، تا اینکه روزی از رادیو شنیدم که با شما مصاحبه
خواهند کرد و شما برای اجرای کنسرت رهسپار آمریکا شدید.
دیگر سر از پا نمی شناختم و زمانیکه صدایتان را از رادیو
شنیدم های های گریستم. نمی دانم گریه از خوشحالی بود یا از
فراغ ؟؟؟
از
آن پس رهسپار کنسرت هایتان شدم تا شما را ببینم و خدا می
داند که چه حال و روزی داشتم وقتی شما را در صحنه مشاهده
می کردم!!!کریسمس سال گذشته که برای دیدارتان به لاس وگاس
آمده بودم و برای اولین بار شما را از نزدیک ملاقات می
کردم آنچنان مسخ شده بودم که نتوانستم حتی نامم را به شما
بگویم و عکسی را که برای امضا به همراه داشتم بدون نام
امضا شد و شما با کمال محبت بارها به من تبریک گفتید اما
من نه می شنیدم نه می فهمیدم زیرا باورم نمی شد که شما را
دیده ام.( امیدوارم این بار که شما را ملاقات می کنم این
چنین نباشد و بتوانم شما را در آغوش بفشارم و ببوسمتان.)
اکنون نیز با وجود داشتن دو نوه ، سه عروس و تقریبا
خانواده ای بزرگ( البته همسر مهربانم) بزرگترین لذتم دیدار
شماست و دیگر برایم فرقی نمی کند که بخوانید یا نخوانید.
فقط دیدار شما برایم لذت بخش است.آنچنان با شما به هیجان
می آیم که برای دیدارتان شتابان و مشتاقانه رهسپار می شوم
.لحظات هنر نمایی شما در صحنه آنچنان به سرعت می گذرد که
احساس می کنم ساعات به دقایق مبدل می شوند
آرزوی من دیدار شما در صحنه های بین المللی است و گرفتن
جوایزی نظیر اسکار .برای رسیدن به این آرزو تا پایان عمرم
به درگاه خداوند متعال تمنا خواهم کرد .چنانچه در زنده
بودنم این اتفاق نیفتاد ، اگر پس از مرگم عملی شد
مرا به یاد بیاورید . خواهش من از شما این است که فقط به
خواندن بسنده ننموده و رهسپار صحنه های بین المللی گردید
تا جهانیان نیز از هنر نمایی خارق العاده شما بی بهره
نمانند . با استعداد فوق العاده ای که من در شما سراغ دارم
مطمئن هستم که موفق خواهید شد.