|
دو مکث
ماندانا زندیان
نثار گل بانوی ترانه ی نوین فارسی ، - گوگوش -
با احترام به مهرداد آسمانی ، آلبرت مانانیان
و آریان پروداکشنز

- یک . .
.
زمستان یکهزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی ،
" سال بد / سال باد / سال ا شک / سال شک / سال پَست / سال
درد / سال عزا . . ."
ا. شاملو
در آغاز هیچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه " غربت " بود
و کفش های " غربت " را
زیبنده ی گام های ما
دوخته بودند .
کوچ کردیم و غریب شدیم .
…
و حجم اندوه شاخه های ترد و پاییزی غربت را شکسته بود و به
اتاق ما راه یافته بود . اتاق ، ابری بود. خورشید را
خواسته بودند که غیر قانونی بدانند.
ما غیبت خورشید را می گریستیم و پاورچین ، پاورچین به
سیلاب جاری برگ ها و شاخه های باغ می رسیدیم .
گل های داوودی زخمی بودند و معصومانه در دره سقوط می کردند
. ما عمق دره را نمی دانستیم . ما عمق دره را نمی خواستیم
که بدانیم . وسعت رؤیاهای ما شگفت ا نگیز بود. ما سزاوار
خاموشی نبودیم .
دلمان از این همه ابری بودن خسته بود . می خواستیم باران
باشیم.
رؤیا و تخیل و امید را بر دیوار نمناک اتاقمان سنجاق کردیم
و باریدیم.
ابراهیم گلستان می گفت : " شمع را روشن کردن کاری است
وآفتاب زدن اتفاق نجومی . شمع روشن کن و باز شمع روشن کن و
قانع نشو به نور حقیر حباب .
بس کن از این نشستن و گفتن که صبح می آید. که آفتاب در
خواهد آمد . اینها کلیشه است. سی بار صبح در هر ماه . سی
بار آفتاب زدن بس نیست ؟ "
و"
او "
تنها کسی
بود که در نور هم به ما شمع تعارف می کرد . ما طول عمر
کوتاه شمع و شعله و باران را دوست داشتیم. طول عمر کوتاه
تماشا کردن "
او "
را در آسمان صحنه .
حالا او غیر قانونی شده بود. آفتاب صدایش غیر قانونی شده
بود. و ما او را دوست داشتیم .برخاستیم و کلیشه را شکستیم
. گفتیم : هر کس با او مهربان نیست ، جهان ترانه را ویران
می خواهد.
ما جهان را دوست داشتیم و ترانه را و او را . ویرانی را
باور نکردیم. شعله ها ی شمع های او در باورهای ما می
رقصید ند.
*
* *

*
* *
-
دو . . .
زمستان یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی ،
" سال بد رفت و من زنده شدم / تو لبخند زدی و من برخاستم
/ . . . / ستاره ام را یافتم / خوبی را یافتم / من به
خوبی ها نگاه کردم / چرا که تو خوبی و این همه ی اعتراف
هاست . . . "
ا. شاملو
آسمان بر سینه ی زمین پخش شد . خلیج فارس بر ساحل صحنه
خرامید . نور، بسیار بود و ما
نمی دانستیم آسمان در دریا غرق شده بود یا دریا در آسمان
می جوشید ، که این همه آبی تر شده بودند آبی ها ! خوشرنگ
ترین فیروزه ی شرقی هم از خاک ایران برخاسته بود و کف می
زد
برای
"
او "
. . .
و صدای او عطر بهار نارنج داشت . این عطر ، قلب ما را صیقل
می داد . ما تازه می شدیم و زمین ، طراوتمان را باور می
کرد . نگاه زمین با حضور او زیبا شده بود.
او آبی بود ، زمین آسمانی ، ما عاشق . . .
و یاد خوب " شاملو " در جان او و زمین و ما ، زنده : " آی
عشق ! چهره ی آبی ات " چه دل انگیز است !
و او مثل همیشه تا نوستالژی سفر کرد . تا استاد بنان ،
منوچهر نوذری . . .
و ما مثل همیشه در او غرق شدیم .
غربت ، رنگ باخته بود. لحظه قد می کشید .
لبخند او و عطر مریم اتاق را پر کرده بود. او می خواند و
عطر صدایش به زندگی سرایت می کرد.
خواند و خواند و خواند تا پرچم ایران شکفت .
ما برخاستیم . عطر سحر ، از ابریشم سفید جامه ی او تا همه
جا رسید ه بود.
او ایران را بوسید و صحنه سر رفت .
در پایان هیچ نبود
کلمه بود
و آن کلمه " صدا" بود
و حقیقتی به شعاع بی نهایت
که از لبه های صحنه سر می رفت
و در شعاع نور حل می شد .
|